یار دبیرستانی من...

اولین دیدارمان یادت هست؟ من بودم. تو بودی. بهترین دبیرستان دخترانه ی تهران بود و یک عالمه دلتنگی. یادت هست اولین روز ورودمان به آن سربازخانه ی به تمام عیار، پشت آخرین نیمکتِ ردیف اول کلاس 101 کنار هم نشستیم. هر دو بغض داشتیم. بغضی سر به مهر! سر تو مهمان شانه ی من شد و دست های من زیر نیمکت گرمای دست های تو را چشید. اولین کلام بینمان لبخند بود. این را که یادت هست؟

با هم دوست شدیم. شدیم رفیق هم. رفیق؟ حتی رفیق هم آن همه صمیمیت و یکدلی را به رخ نمی کشد. شدیم یک روح در دو بدن. این یکی را که یادت هست؟

تو بودی، برای من روز های کشنده و تبدار بهترین دبیرستان دخترانه تهران شیرین بود و من بودم، تمام لحظه های تو پر از لبخند... با وجود تو بود که من جرئت سر پیچی از تمام مقرارت ریز و درشت را پیدا می کردم و تمام تنبیه های عالم را به جان می خریدم... با وجود تو بود که تمام حرکات معلم ها خنده دار می آمد و سر من برای تمام شیطنت ها درد می کرد... با وجود تو بود که روزهایم می گذشت...

تو بودی. من بودم. یک دبیرستان دخترانه بود و سال هایی که تمامی نداشت...

یادت هست هر روز پیاده بر می گشتیم؟ همیشه با یک ساعت تاخیر می رسیدیم خانه. یک ساعتی که سر کوچه شما به حرف زدن می گذشت. آه لعنتی بگو که این یکی را یادت هست؟

شریک شده بودیم. شادی ها و غم هایمان مال هم بود. با هم کتاب می خواندیم. یادت هست عاشق این بودی که برایت کتاب بخوانم؟ می گفتی صدایت مرگ ندارد! و من می خندیدم به این حرف تو و می اندیشیدم آن را از کجای ذهنت بیرون کشیده ای! می گفتی بزرگ که شدیم من می شوم تهیه کننده تو. تمام کتاب های عالم را می دهم دستت که بخوانی. ذوق می کردی و ادامه می دادی همه ی همه ی صدایت را تا آخرین قطره جمع می کنم برای خودم.... بعد هم دل کوچکت از این که من بی صدا بمانم می گرفت و دوباره تند تند می گفتی نه نه برای خودت هم صدا می گذارم و من در تمام این تک گویی های تو برایت لبخند داشتم و بس!

شریک شده بودیم. شادی های من مال تو بود و غم های تو مال من. من نقش همیشه عاشق را بازی می کردم و تو نقش مادر مقدسی که دلش برای دل فرزند عاشق پیشه اش می تپد. من دردش را می کشیدم و دم نمی زدم و تو اشک هایش را می ریختی... همه چیز را عادلانه تقسیم کرده بودیم، حتی دل درد هایمان را هم...

قهر که بودی و تمام در های دلت را به رویم می بستی، آخرین حربه ام شعر خواندن بود برایت. شاه کلیدی که تمام درهای قفل شده ی دلت را باز می کرد. برایت فروغ می خواندم و به تو آن قدر مزه می‌داد که لپ هایم را غرق بوسه می کردی... جان الی بگو که این یکی را یادت هست!

یادت هست آن روزهایی که انگار هزاران سال از آن ها گذشته است؟ یاد هست دقایقی که اگر نفس دیگری در آن نبود قدر یک سال می گذشت؟ چه چیز آن قدر فاصله انداخت بینمان؟ خانه تان؟ که آن موقع دو کوچه با ما فاصله داشت و حالا یک ساعت؟ یک ساعت آن قدر زیاد است که دیدار هایمان بشود دو سه ماهی یک بار و آخر هفته ها طبق روال میهمان صدای هم باشیم؟ دوریمان دست کیست؟ این فاصله ی یک ساعته ی لعنتی یا غرق شدن در روزمرگی های این زندگی لعنتی‌تر؟

نمی دانی چه حالی دارم. با من قهری. از قبل عید تا به حال. عید را با یک اس ام اس به هم تبریک گفتیم. با من قهری و من با تو لج کرده ام. یکی از دوست های مشترکمان زنگ می زند. از هر دری‌ می گوید. منتظر می مانم ببینم کی حرف اصلی اش را می زند. بالاخره می گوید و من بدون کوچکترین کلمه ای تلفن را قطع می کنم.

به تو زنگ می زنم. هر دو هیچ نمی گوییم. می گذارم صدای نفس های آشنایت در وجودم ته نشین شود. بعد برایت می خوانم... در کوچه باد می‌آید. در کوچه باد می‌آید. و من به جفت گیری گل ها می اندیشم... صدایت می لرزد... ای یار، ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند... هق هق گریه ات قرارم را می گیرد... من عریانم، عریانم، عریانم. مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم. و زخم های من همه از عشق است. از عشق، عشق، عشق... صدایم می لرزد نمی توانم نیمه کاره رهایش کنم...چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار... بغض من هم می شکند...

آن روزها رفتند. اما تمام خاطراتمان تا ابد برایم شفاف و روشن باقی می‌مانند. آن روزها رفتند. من عاشقی‌ات را به تو واگذار کردم و تو نقش مادر مقدس را دادی دست من. آن روزها رفتند. من نیمی از شعر های فروغ را که از بر بودم از یاد بردم و تو امشب به من نشان دادی که " بیش از این ها آه آری بیش از این ها می توان خاموش ماند!"

 

 پ ن 1: جمعه روز بزرگی است برای تو. بزرگترین آرزویم برایت خوشبختی‌ است.

پ ن 2: وضعیت روحی: منهدم!

/ 27 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامیار

گاهی فکر میکنم چرا دوستی های قدیمیم امنیت بیشتری دارند شاید از پی ِ این سالهایی که میگذرد ، زنگار ِ روح مانع از جوش پذیری ِ بی تخلخل می گردد. و شاید الکترود مصرفی ِ آن سالها کیفیتی مضاعف داشته!

حمید

نظر به استقبال حضرت الی از بیشتر شدن نقش اشکان در خاطرات مملی یه خاطره سراسر اشکانی نوشتم!...خواستم بنویسم "تقدیم به الی بانو" ولی چون حرفای بی تربیتی توش داشت گفتم میشه دوستی خاله خرسه و بیخیال شدم!

سید مهدی موسوی

سلام «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» منتشر شد... انتشارات «سخن گستر» (بخش «این روشنای نزدیک») با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن در نمایشگاه کتاب امسال منتظر شماست... ... به روزم با چند عکس و یک عالمه تکه شعر با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب با چند حکایت و ماجرای بامزه و... به روزم و مثل همیشه منتظر شما ... به امید دیدار

حمید

ای خدا خودت شاهد باش ملت پست اشکان دار سفارش میدن و بعد که آماده میشه برای بردنش مراجعه نمیکنن!...یادم باشه دفعه بعد قبل از نوشتن بیعانه بگیرم!... دوباره کم پیدایی که!...

پرند

همچنان وضعیت روحی منهدم؟!

دخترآبان

شاید خیلی بی ربط باشه ها اما منم دقیقا الان تو این وضعیتم ... من هنوز دبیرستان دخترونه رو دارم ... اما دوستی که رفت رو این مدرسه و بدکارایی در حقم کرد ... خیلییییییییی بد ...

من و من

الهاااام خبر عروسي بود ديگه؟! ها؟! نگي خبر بدي بود كه من اعصان مصاب ندارمااااااااا

تــــــرنج

کاش این پُست رو هیچوقت نمی نوشتی الهام... کاش...

shadab joOoOon

خوب نیست انقدر به کسی وابسته بودن ! بعد سوالی داشتم ! بهترین دبیرستان تهران کودومه ؟