شبی با خیال تو همخونه شد دل / نبودی ندیدی چه دیوانه شد دل!!

امتحان های میان ترم شروع شده است و این به معنای بیچارگی مطلق توجه داشته باشید مطلق نه نسبی! من است. نیمه شب (آآآآآه نیمه شب ام خودم و کشته!!!) (بابا لفظ قلم!!!) است و تمام خانه خلاف معمول در خواب به سر می برند و این بسیار عجیب است. معمولا بعد از دوازده یک، که جیغ مامان به هوا می رود همه یواشکی در اتاق هایشان بیدار می مانند اما امشب برای دق دادن من خوابیده اند و من پای جزوه ها زجر می کشم، دلم برای خودم می سوزد و مدام به خودم می گویم اگر این درس های کوفتی نبود الان پادشاه هفتم را هم دیده بوسی کرده بودم!... یکی نیست بگوید اگر این درس های بیچاره هم نبودند الان بیدار بودی یا کتاب می خواندی یا فیلم می دیدی و یا آهنگ گوش می دادی!... دور از جون خودم نمی فهمم دیگر!!...
ابی برای خودش می خواند " نازی ناز کن که نازت یه سرونازه... نازی ناز کن که دلم پر از نیازه... شب آتش بازی چشم های تو یادم نمی ره... هر غم پنهون تو یه دنیا رازه..." زیر کرسی لم داده ام، دو برابر جزوه ها و کتاب هایم خوراکی دورم را گرفته است. گور به گور ویلیام فاکنر را لا به لای کتاب هایم گذاشته ام و می خوانم. می خواهم سر وجدانم را گول بمالم! مدام هم به خودم خسته نباشید می گویم که وااای چه قدر درس خواندم. "تن من جسم تو یکی نبودند اما یک جون... زیر آفتاب جدا اما یکی سایه هامون... حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره... تا تمومی وجود من و همراش ببره..." هر از گاهی از یک گوشه خانه صدای تق و توقی از عالم کتاب بیرونم می آورد و می اندازد وسط خوراکی هایی که دلشان برایم ضعف می رود! ابی هنوز از رو نرفته است و به من زیر کرسی بسی خوش می گذرد. گاه به گاه نگاهی به جزوه هایم می اندازم و دست محبتی بر سرشان می کشم که یعنی هوایتان را دارم به وقتش! راس ساعت سه مهسا زنگ می زند. از تعجب در شرف شاخ در آوردنم! با خودم می گویم ببین این امتحان های میان ترم با بچه های مردم چه کرده است که این مهسای بیب تا الان بیدار مانده است! جوابش را می دهم. چاره ی دیگری ندارم! جانم به سلام نرسیده آه و ناله اش به هوا می رود. به خودم فحش می دهم که برای صدم ثانیه ای این بشر را درس خوان پنداشته ام. شروع می کند بهانه های موجه و معقولش را چیدن. آخرش هم می رسد به التماس دعا برای امتحان فردا. می گویم پس برای چه تا الان بیدار بودی؟... می گوید با مرامی! و بعد توضیح می دهد که در حال راه انداختن کار خلق الله آن هم تلفنی بوده است!... می گویم تو کی مددکار شدی که مشکلات روحی روانی ملت را برطرف کنی که ما نفهمیدیم؟... می خندد و ریز ریز حرف می زند و من را هم می خنداند... قطع که می کنم ابی می خواند " شبی با خیال تو همخونه شد دل... نبودی ندیدی چه دیوانه شد دل..." دلم تیر می کشد...

 

پ ن: یک جفت قناری دسته دوم به دلیل نبود اعصاب جهت چهچه های یک ریزشان مفت واگذار می گردد!

/ 10 نظر / 46 بازدید
مهراوه

دقيقا هر روزي كه شب قبلش بارسا مسابقه داشته تو اپ ميكني اين هم از عجايب است ها اي تو روح شب امتحان كه من هنوز هنوزه كابوسهاشو دنبالم ميكشم

آبی

الهام جان عزیزم می ای بلاگ من یه طرحی هست برای جلد کتاب دوست دارم نظرت رو بدونم ممنون عزیزم

مرتضی خسروی

ای چه بامزه نوشته ای...من هر چیزی را خوب درک نکنم...درس نخوان ها رو حسابی درک میکنم.چون کتاب درسی می دیدم احساس خفگی بهم دست می داد...امیدوارم امتحانت رو خوب داده باشی...

حمید

"دست محبتی بر سرشان می کشم که یعنی هوایتان را دارم به وقتش"!... واقعا من از طرف صنف کتابهای درسی ازت تشکر میکنم که انقدر حواست به اوضاع روحی کتابها هست و یه تنه داری کمبود محبتشون رو جبران میکنی!...مگه خانوم معلمتون توی دو ماه چقدر به شما درس داده که انقدر تو زحمت و شب زنده داری افتادید!؟...

حمید

تازه انگار خیلی هم این درس خوندنه به شما بد نمیگذره ها!...خوراکی و روحیه دادن نصفه شبی و...!خدا شانس بده!اون زمون که ما دانشگاه میرفتیم شبا که درس میخوندیم جز خون دل چیزی از گلومون پایین نمیرفت! ضمنا رو نکرده بودید که انقدر شکمو تشریف داریدا!

حمید

با اینکه کل این پست رو با لحن بامزه خودت نوشته بودی باز اون دو خط آخر حال آدم رو اساسی به هم میریزه...

حمید

لطفا یک لیست از کارهایی که این قناریهای محترم میتوانند انجام دهند برایمان بفرستید تا مساله را با دوفوریت به مجلسمان بفرستیم!

حمید

"اون وقت کی می فهمه لذت قدم زدن زیر بارون تو ساعات بی عبور شب چیه؟"... مرسی...یکی از بهترین کامنتایی بود که تا حالا داشتم... ضمنا وقتی درباره همه شون نوشتی دوس داشتم درباره دو هم بنویسی...خوبی این نوشته ها اینه که بتونیم حرفمونو بزنیم...صرف نظر از اینکه موافقیم یا مخالف...مهم اینه که نظرمون رو بگیم و نظر دیگران رو هم بشنویم...

حمید

ضمنا لیست هنرهای قناریها را خواندیم!... آیا همه قناریها اینجوری دم به دقیقه تخم میگذارند!؟

اندیشه

واقعا چرا اعصابها اینجوری شده؟ من که خونسردیم زبانزد بود الان همش در حال یقه گیریم.