گاهی سپید... گاهی سیاه...

بعدا اضافه شد:

ناخن های سیاه و سپیدم را گذاشته ام روی دو زانویم و نشسته ام روی تخت به انتظار خشک شدنشان... چشم هایم روی خپل عروسکم قفل شده است و بی صدا گریه می کنم.... حرف هایی که شنیدم برایم خیلی گران تمام شده و معجزه بود تا خانه تاب آوردم... بابا می آید توی اتاقم...می دانم مامان فرستاده اش تا آرامم کند... شاکی است که چرا نرفته ام پیشواز آمدنش و سر ماچ کردن هم، مثل هر شب دعوا راه نیانداخته ایم... سرم را می اندازم پایین تا اشک هایم را نبیند.. اما می بیند... می نشیند کنارم... آنقدر سوال پیچم می کند که می گویم... انتظار دارم غرغر کند که چرا دانشگاه رفتی لاک زدی... یا از این دست حرف های پدرانه... اما بابا این کار را نمی کند... یادم رفته بود با همه ی بابا ها تومنی هزار یورو فرق دارد... پیشانی ام را بوس می کند... سرم را به سینه اش می چسباند و من با بوی تنش اش نجات پیدا می کنم!... چند دقیقه بعد از اتاقم بیرون می رود... بی صدا با ابروهایی گره خورده...
سر شام می گوید اسم آن مرتیکه ی پشمالویِ حراست را برایش بنویسم... نگاه اش می کنم... جدی است... می گوید غلط کرده به دختر من کمتر از گل گفته... کاری می کنم دیگر از این غلط ها در زندگی اش نکند!... از نان خوردن می اندازمش!... با خودم می گویم دارد دلم را بدست می آورد که یعنی من هوایت را دارم... همه چیز در حد یک حرف است... اسم را می گویم... پشت بدنش مهدی با لهجه ی داش مشدی می گوید: باش کاری می کونیم که به مامان و باباش سفارش یه عصای پیری و کوری دیگه بکنه داداش!!!... همه مان شاخ در می آوریم!... لقمه درون گلوی مامان می پرد!... مهدی حسابی دعوا می شود!
شب خوابم نمی برد... گوش هایم زنگ می زند... بعضی چیزها از خاطر آدم نمی رود. درون وجودت لانه می کند و گه گاه مثل خوره وجودت را می خورد. این روز با تمام حرف های سنگین اش به روحم چهار میخه می شود... کلافه ام... می نشینم فیلم  scarface  آل پاچینو را یک نفس می بینم... مزه می دهد... بعد هم کتاب زندگی در پیش روی رومن گاری را دست می گیرم و وقتی مهدی برای برداشتن کت و جلیقه اش که دیروز در اتاق ام در آورده بود می آید داخل به خودم می آیم... انتظار بیدار بودن ام را ندارد، می ترسد... بلند می شوم...موبایل هایم را خاموش می کنم... تلفن همیشه کشیده ی اتاق را چک می کنم که قطع باشد و می خوابم.... گور بابای کار و درس و تمام زندگی!... تا هشت فردایش می خوابم!
شب که بابا می آید چشم هایش، تمام وجودش می خندند اما لب هایش سعی در حفظ ظاهر دارند! بعد از دو ساعت از این و آن گفتن بالاخره موقر می آید... بلند می شود از جیب پالتو اش یک برگه در می آورد می دهد دستم!... بازاش می کنم... تعهدنامه ام است... همان که با خط خودم نوشتم... تمام طول روز که من خواب بودم بابا رفته بود دانشگاه... به قول خودش قبل اش به دو نفر زنگ زده بود و آن جا هم دم دو نفر را دیده بود و باز هم به قول خودش بابای مردانِ پشمالوی حراست را سوزانده بود!... مانده ام... هاج و واج مانده ام!... نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت! عصبانیم... می خواهم سر بابا داد بکشم... نگاهش که می کنم لال می شوم... دلم نمی آید به این چشم های مهربان کمتر از گل بگویم... دلم نمی آید دلش را بشکنم... دلم نمی آید چشم در چشم اش بگویم این کار هایش را دوست ندارم، بزرگ شده ام و دلم نمی خواهد مثل بچگی هایم که زمین می خوردم و دو ساعت زمین را می زد حالا دیگران را بزند!... دلم نمی آید چون می دانم چه قدر برایش عزیز ام و چه قدر این کارهایش را دوست دارد... این که به من ثابت کند همیشه و همه جا پشتم است... بابا دارد ماجرا را با آب و تاب تعریف می کند... به رویش لبخند می زنم و نقش همان الی کوچولوی دیروز را بازی می کنم... هیچ چیز ارزش شکستن دلش را ندارد حتی اگر آن از دست دادن استقلال ات باشد... قرار شده است فردا که دانشگاه می روم مرتیکه ی پشمالوی حراست از من عذر خواهی کند... راستش را بخواهید حتی فکرش خیلی خوش مزه است...
از سر شب تا حالا با تمام این افکار دست به گریبانم... نمی دانم این خوب است یا بد که بابا انقدر هوایم را دارد... مدام برای خودم فلسفه چینی می کنم و خودم را راضی می کنم که بد است و باید کم کم کاری کنم که دست از این کارهایش بر دارد... اما... دروغ چرا... ته ته ته دلم خوشحال است... این خیلی خوب است که یک نفر همیشه پشتت باشد!

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
chista

خیلی وقته که به این نگاها و این زیر آب زدنهای موذیانه عادت کردیم...! با این چیزا بزرگ شدیم.....!! همینش باعث میشه که خم نشیم.. نشکنیم... ولی خب....!! واسه راست و صاف موندن همیشه یه تکیه گاه لازمه که آدم بشتشت بهش گرم باشه که تو خدارو شکر داشتیش... واااای به حال کسایی که این تکیه گاه گرم رو ندارن...!! . . . طاقت بیار رفیق/خورشید پشت ماست....[گل]

آبی

سلام کاش هممون می تونستیم بایستیم و حقمون رو بگیریم حرف دلمون رو بزنیم الهام حالم داره از زندگی و این آدمها بهم می خوره دیگه تحمل کردنشون خیلی خیلی سخت شده

علیرضا

امشب را به خاطر چند لحظه بیشتر با هم بودن جشن میگیریم... NEW UP

کاوه کیهان

سلام الهام جان از وبلاگ حمید اومدم اینجا وواقعا از خوندم مطلبت هم لذت بردم هم ناراحت شدم .....تنها کاری هم که فعلا میتونم انجام بدم اینه که از طرف خودم به عنوان یه مرد ایرونی که مسلما به نوعی تو پدید آوردن این وضعیت سهم داشته ازتو وهمه بانوان سرزمینم عذرخواهی کنم!! تابعد...

حمید

اغراق نیست اگه بگم تنها کسی که بعضی کامنتاش قد یه پست حسابی حرف داره فقط و فقط تویی...سرشار لذت میشم وقتی میبینم نوشته ام به دل دوستی که سلیقه اش رو قبول دارم نشسته...ممنون...

حمید

ضمنا امروز دقیقا شد یک هفته! با زبون خوش بیا آپدیت کن تا کار به درگیری نکشیده!...

حمید

راستی برای پست جدید عکسداستان نمینویسی؟... ما امیدیمون به شماستا!...

حمید

اولین روز زمستون... یادش بخیر یه زمانی هر فصلی بوی خودشو داشت ولی اینروزا تو این شهر دودگرفته نه بهارش رنگ بهاره نه زمستونش بوی سرد و تمیز برف میده...یلدای تو هم مبارک...

سمیه زمانی

ای کاش می شد بدون این نگاهای پست وکثیف زندگی کرد ولذت برد زیبا دید وزیبا زندگی کرد افسوس .....